دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵


در آستانه سالی نو​، بهاری نو​ و بهانه ای برای پوست انداختن



پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت
چه کم داریم من و تو از زمین و سنگ بی مغز زمین ای دوست
بنگر، بنگر
زمین هم پوست می اندازد امروز.....


در جهانی که خاموشی ها و فراموشی ها بر شانه های وحدت و همت سنگینی میکنند، در جهانی که مهربانی و عشق ورزیدن جای خود را به خواستن ها و داشتن ها داده است، در جهانی که بالا رفتن از نردبان احساس فراموشمان شده و به جای زندگی کردن فقط زنده ایم، در جهانی که به عرش رسیدن خود را در به فرش کشیدن دیگری می بینند، در جهانی که '' تن '' های تنها انزوا را بر همدلی و همدردی ترجیج میدهند، در جهانی که با افسار روزگار بر گردنمان خسته دلانی سرگردان شدیم، در جهانی که گمشده همیشگی مان اعتماد است ، نه اعتقاد.... در جهانی که زخم ها قدیمی میشوند و دردها کهنه...


دلم می خواهد با جهانیان در صلح زندگی کنیم
اگر ظلم پروری و دیکتاتوری بگذارد

دلم می‌خواهد خودمان را ورق بزنیم و درک متقابل را نهادینه کنیم
اگر خودخواهی و خود محوری بگذارد

دلم میخواهد همزبانی و مرهم گذاری عادت میشد
اگر ​غم نان بگذارد

دلم می‌خواهد زندان ها عاری از آینده سازان میشد
اگر نقض حقوق بشر بگذارد

دلم می‌خواهد دنیا غوطه ور در چنگال آسیب ها نمیبود
اگر نا آگاهی و انکار بگذارد

دلم می‌خواهد در قرن بیست و یکم کودکی از جنگ و گرسنگی نمیمرد
اگر هزینه‌های هسته‌ای و نظامی قدرت طلبان بگذارد

دلم میخواهد رویش ناگزیر جوانه ها جاودانه میشد
اگر بی رحمی و مرگ انسانیت بگذارد

دلم میخواهد رفاقت ها حقیقی و عشق ها بلاعوض میشد
اگر دوستی​ های ​مجازی و محبت ها​ی​ قراردادی بگذارد

دلم میخواهد هر سال فرصتی بود برای خانه تکانی ذهن
اگر تعصب و همه چیز دانی بگذارد

دلم می‌خواهد از من به ما برسیم
اگر بیماری فرهنگی ما بگذارد

دلم میخواهد قدرت عشق همیشه حکمفرما بود
اگر عشق قدرت بگذارد


انسانیت مرز ندارد، رنگ ندارد، مذهب ندارد، سیاست ندارد...
انسانیت همیشه زیباست . زبان ندارد اما زمان اش همین حالاست...
زندگی حضور میخواهد و حضور حق ماست ، حضور ما فقط در لحظه ها جاریست و ما این را مدیون خود هستیم که لحظه ها را از همین حالا با هم بسازیم، گذشته ها را گذراندیم. وعده آینده را به هیچ یک از ما هدیه نداده اند، تنها زمان حال در اختیار ماست و راز بقای ما در تغییر و پروانه شدن است.
بهارانه بیاندیشیم و بهارانه با هم پوست بیاندازیم ...



نظرها (46)






دوشنبه ۴ آبان ۹۴


ای نازنین، ای نازنین، در آینه ما را ببین...



مدتی بود که سکوت رو تجربه میکردم ، شاید هم سکوتی که میجنگید تا کلمه نشه شاید هم داشتم آینه وار زندگی رو تو خودم منعکس میکردم
ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم، به دنبال فتح داشته ها و برای بقای آرزوها تلاش میکنیم، اما دنیای درون خودمون رو نمیابیم. تا چشم بر هم زدیم، به پایان سالی دیگر نزدیک شدیم و در خلوت تنهایی به دست آوردها و آرزوهای بایگانی شده فکر میکنیم. باید لحظه ها رو زندگی کرد، باید لحظه ها رو دریافت، باید از لحظه ها زندگی رو ساخت...

آینه وار آینه رو مقابل شما گذاشتم تا در کنار هجوم مکرر دردها و زخم ها، از قدرت همیشه حاضر عشق، امید و آزادی نوید بدم. با آینه حقیقت رو نمیشه پشت واژه ها پنهان کرد، حقیقت بهبودی، حقیقت همدلی، حقیقت مرهم بودن و دوباره با هم جوانه زدن.
سال ها با شما از شکوه بهبودی گفتم، امروز در روزگاری که در این زمین خاکی از خشکسالی هشدار میدهند، یکسال و اندی است آینه ، با یاری بهبودیافتگان ، دوباره جوانه زدن را به خاک سرزمین مان هدیه میکند، تا خاک وطن هم جان تازه و عطری نو بگیرد.
در عصر سرد پیامک های مجازی، اطاقک شماره ۴ در تارنمای بهبودی چت رو بروی قشر دردمند پناهجویان بی پناهمان باز کردیم تا درهای دنیای بهبودی بر روی این خسته دلان باز شود و مرام همدردی و همدلی مرهمی شود بر زخم های بی سرپناهانمان. اطاقک های دیگر مثل همیشه برای مشارکت راهیان دنیای بهبودی، رهجویان و خانواده ها با پرجاست.
www.Behboudichat.com
میوه بهاری آینه امسال کتابچه ای است برای توانمند سازی عزیزان هموابسته ما، تا در مقابل تمام نبودن ها، با آینه از بودن، اما سالم بودن و در کنار هم بودن به بهبودی برسند.
میدانم و میدانید که سالهاست نامه های کاغذی جای خود را به دگمه ها و صفحات کامپیوتری دادند، امروز میخواهم پای صحبت ناگفته های شما بنشینم و دست نوشته های شما را بخوانم. از راهکارها، از ساختن و بودن، کماکان با من از ایران بگو...


نظرها (45)






پنجشنبه ۱۶ خرداد ۹۲


قدرت از ناتوانی سرچشمه میگیرد...








دوشنبه ۲ بهمن ۹۱


یا راهی بیابیم ، یا راهی بسازیم...



این متن نامه ای خطاب به اعضای گروه فیس بوک به نام "هواداران داریوش " است


با سلام
آمدم جواب سوال اولتون رو بدم ، بعد دیدم یه عمری همش منم که دارم جواب میدم ، تصمیم گرفتم قبل از اینکه باز جوابگو باشم ، این بار من سوالامو با شما مطرح کنم ، چرا که به کار تیمی معتقدم و مکمل هم بودن برام ارزش داره. اظهار محبت و لطف همه عزیزان برام بسیار زیبا و باشکوهه ، اما چون هدف من از روز اول فقط زنده بودن نبوده ، زندگی کردن بوده و معنی زندگی کردن رو هم نه در مهم بودن بلکه در مفید بودن میدونم ، امروز میخوام از کلام بگذریم و به عمل برسیم، ، امروز میخوام ببینم اگه واقعأ طرفدارید ، شما چه پیامی دارید، میخوام از ابراز احساس به ابراز حضور، به ابراز راهکار، به راهکاری برای مرهم گذاری برسیم.
پیام من در تمام مراحل زندگی تا به امروز فقط گوش دادنی نبوده و نیست ، اگر امروز بعد از بیش از 40 سال هنوز همون پیام ها رو باید تکرار کنم به این خاطره که اکثرأ پیام هامو فقط گوش دادن، حتی نشنیدن!!!

پس قبل از اینکه به سوالهای شما ها برسیم ، اول میخوام جواب شما ها رو به سوالاتی که اینجا مطرح کردم بدونم، میخوام بدونم زندگی و اونچه دور و برتون میگذره و دنیای این روزای ما به شما چی یاد داده، شما با من اگر میدونید کجا ایستادید ، بهتره منم بدونم با طرفدارانم کجا ایستاده ام:

یا راهی بیابیم ، یا راهی بسازیم...

چرا همیشه بجای ساختن و اتحاد فقط سوزاندن و توطئه رو در سر می پرورانیم؟
چرا پیشرفت رو در تخریب دیگری و نه در پشتکار و ترقی خود باید دید؟
چرا حق زندگیمون رو فقط با سلب کردن حق دیگری میخواهیم بدست بیاریم؟
چرا باید همیشه گرگ درون رو پروراند و از کینه جان گرفت؟

امروز که نه در سرزمینی آزاد ، نه با روحیه ای آزاد و نه با تفکری آزاد زندگی میکنیم ، چه گزینه هایی پیش رو داریم؟ آیا فکر نمیکنید که به جای دلمشغولی در رابطه با جهان برون و جای شایعه پردازی، قرض ورزی و تخریب، میبایست جهان درونمون را با آموختن عمیق تر، وسیع تر و قدرتمندتر کنیم، تا سنگینی سرنوشتی که خود را در مقابلش ناتوان می بینیم کمرمان را نشکند؟
آیا فکر نمیکنید که باید یک قرارداد جدید با دنیا و زندگی و خود ببندیم؟ تا ظلمت ابدی و زندان آشیانه نباشد ؟ تا روزمرگی روزمره و زجر دائمی نباشد؟
آیا فکر نمیکنید که زمان زمان بازگشت به نقطه آغاز است؟ به نقطه عطف اشتباه ؟ همان نقطه ای که سر آغاز دور افتادن ما از خویشتن خویش و یکدیگر بود؟
آیا فکر نمیکنید زمان آن رسیده که به جای پاک کردن صورت مسئله و حقیقت گریزی و حقیقت ستیزی، ریشه درد رو نه نگاه بلکه ببینیم ، مشکلات را نه تماشا بلکه گره گشا باشیم ؟ درد اصلی را نه انکار بلکه صادقانه قبول کنیم ؟
تا کی باید به فکر حادثه بود؟ تا کی باید در انتظار معجزه بود؟
چرا باید شبانه روز به آینده ای هولناک و زندگی در لب پرتگاه چشم دوخت ؟ چرا باید هر لحظه رو در خطر سقوط زندگی کرد؟
طولانی ترین سفرها با یک قدم آغاز میشود، آن قدم را باید کی برداره ؟ باید کی برداشت؟ با کی برداشت؟
اگر آزادی رو حق خود میدانیم، چه فرقی میکند که کی هستیم و چی هستیم واز کجا آمده ایم ؟ آیا همین بس نیست که دیگر نمیخواهیم زجر بکشیم، دیگر نمیخواهیم قربانی باشیم، دیگر نمیخواهیم سرخورده و مظلوم باشیم؟
اگر شهامت آرزوی آزادی را داریم چگونه میتوانیم شهامت جنگیدن برای آن را هم بدست آوریم؟ چه اتفاقی باید بیافتد که نیافتاده ؟
از دیدگاه من ما رهگذاران عمر در دیاری روشن و تاریک باید برای یک بار هم که شده رنج ها را بایگانی کنیم، دردها را بنزین حرکت و زخم ها را سپر...
همه کارتن خوابیم، بعضی ها در خانه خود و بعضی ها در کوچه پس کوچه ها، بعضی ها در سرزمین خود و بعضی در غربت...
آیا فکر نمیکنید اینکه چرا کارتن خوابیم مهمه و نه اینکه کجا کارتن خوابیم؟
چرا همیشه میزان خط فقر مهم بوده و نه خود فقر ؟ چرا باید به جای نان ، خشم فرو خوریم و به جای عشق، ظلم را بپرورانیم و به جای آرامش، زجر را هر شب در آغوش بگیریم؟
مشکلات همیشه بودند و هستند و خواهند بود . آیا فکر نمیکنید که برای رسیدن باید همیشه تلاش کرد، باید همیشه جنگید، باید همیشه یا راهی ساخت یا راهی یافت ؟
میگویند خوشبختی فاصله میان یک شکست تا شکست دیگر است. بیاییم پرده های فریب و انکار رو کنار بزنیم ، و مانند آینه ای شفاف، بی نقاب ، بی دروغ و بی ریا قبول کنیم که صدای حقایق برای بسیاری هولناک و سرسام آوره است ، اما آیا فکر نمیکنید که زمان آن رسیده که در ورای همه دردها، تنهایی ها، خستگی ها و زخم ها زندگی را باید همین امروز و همین حالا آغازکرد و اگر الان نه پس کی؟
زور همیشه اسلحه انسان های ناتوان بوده، معتقدم باید از ناتوانی آنها توان گرفت و باید هر تغییر و تحولی که برای آنها آرزو میکنیم را اول در خود بوجود آوریم . زندگی با شما و در کنار شما عزیزان به من آموخته که باید چراغ رابطه ها، تبادل نظر و همیاری با یکدیگر را روشن کنیم و به "نتوانستن ها" پایان دهیم و قبول کنیم زندگی جبر نیست ، زندگی ضرب و شتم نیست ، زندگی تقسیم خوبی ها و محبت هاست، زندگی تفریق نیست، زندگی جمعی از یاران، همدردان، همدلان و همزبانانیست که با عشق بلاعوض غذای روح یکدیگر و مرهم گذار یکدیگرند.
من امروز آموخته ام که به گفته دکتر فرانکل قدرت از ناتوانی سرچشمه میگیرد و به جای اینکه بگذاریم آتش درد ها، نا امیدی ها، رنج ها و ظلم ما را به خاکستر تبدیل کند ، می بایست از گرمای آن آتش نیرو بگیریم و از آن بعنوان بنزین حرکتی بسوی رهایی استفاده کنیم.
باید از صفر شروع کنیم، از همون کوچه خاکی، از همون کوچه بن بست، از همان حس غریب تنهایی و ترس، از همان لحظه های آغازین که راه رفتن را آموختیم، اما این بار به جای اینکه خودمان را وادار کنیم که کاری کنیم ، بیاییم کارهایی که در این یک قرن ما رو به بیراهه برده رو انجام ندیم. بیاییم راهی بیابیم که به جای یک قرن پیرتر شدن، یک قرن بزرگتر شویم ، یک قرن با تجربه تر و آگاه تر شویم.
اگر صادقانه قبول کنیم و اعتراف کنیم که انکار اشتباهات تدارک خاموش تکرار آنهاست، اگر صادقانه قبول کنیم که هدف همواره از ما دور شده ، پس قدم بعدی اندیشیدن و شناختن کارهایی است که نباید انجام بدیم. حالا اگر این چنین اندیشیدن شد قرار ما ، صورت مسئله شما چیست ؟ راهکار شما چیست ؟ درد اصلی از چه سرچشمه میگیرد؟ چگونه میتوان جلوی تاراج رو گرفت؟ آیا واقعأ میخواهیم راهی پیدا کنیم و یا اینکه راهی بسازیم؟
1. دیدگاه شما در مورد این مسائل چیه؟
2. مشکل جامعه ما رو در چی می بینید؟
3. مقصر رو چی و یا کی میدونید؟
4. راهکاری که به نظر شما کارسازه چیه؟


نظرها (215)






جمعه ۲۸ مهر ۹۱


در این خواب بدِ بد ، من و تو خوبِ خوبیم...



زندگی حضور می خواد، مگه نه؟
همه به فکر زنده ماندن هستیم ، اما زندگی کردن نه !!!
تا کی باید پشت سر جهنم باشه و روبرو قتلگاه آدم؟
اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیه؟
میدونیم که برای رسیدن باید رفت ، اما تا زمانیکه ترس رفتن تو تنمونه و وحشت موندن تو دلمون فقط درجا خواهیم زد، مگه نه؟
باید در این مقطع از تاریخ، در این مقطع از زندگی لحظه ای بایستیم و از خودمون بپرسیم: من چه می خواهم؟ برای چی اینگونه آشفته رهسپارم؟ به کجا ؟
درسته که حضور حق ماست ،
اما بیاییم واقعأ ببینیم چرا اینکه میگن از ما هم هست که بر ماست حقیقت داره؟
آیا بغیر از اینه که ما سالهاست با یک بیماری تاریخی فرهنگی زندگی میکنیم؟
من معتقدم که همانطور که برای هر آسیبی قدم اول ریشه یابی ماهیت اون آسیبه ، قدم اول ریشه یابی این آسیب فرهنگی یا همون بیماری فرهنگی ما هم باید شناخت و قبول وجود این بیماری باشه ، به همین دلیل هم قدم اول سم زدایی جامعه از این بیماری فرهنگی رو به این صورت پیشنهاد میکنم که :
ما اقرار کردیم که در مقابل بیماری تاریخی فرهنگی مان شکست خوردیم ، و این بیماری تکرار و انکار زندگی ما و جامعه ما رو غیر قابل کنترل کرده است.
چند قرن باید بگذره، چند نسل باید نابود بشه تا به این نتیجه برسیم که ناجی در راه نیست و ریشه کنی این بیماری باید به دست خود ما انجام بشه ؟
بیاییم از خودمون بپرسیم : من کی ام؟ فریاد فکر من چیه؟ ما کی هستیم؟
بیاییم در خلوت خودمون کمی سکوت کنیم و بدنبال جواب این سوالها بگردیم ، بیاییم کمی زباله های ذهنمون رو دور بریزیم و بزاریم ذهنمون روزهای زندگیمون، تاریخمون و فرهنگ مون و یا هر آنچه برامون زشت و زیبا، با ارزش و وحشتناک ، دردآور و محترمه رو ورق بزنه و بعد از اینکه قبار تمامی آنچه بر ما گذشته ، از تلخی ها،شکست ها،کابوس ها تا شادی ها، موفقیت ها و زیبایی ها خوابید، ببینیم چرا از خویشتن خویش، از اصل خودمون جدا شدیم و دور افتادیم...
اگر گذشتمون رو نشناسیم و نفهمیم، اگر بدون تعصب اعتقاداتی رو که نسل به نسل به ما تزریق شده رو زیر سوال نبریم ، اگر در زندانی که اسمش را زندگی گذاشتیم با عینک توهم به حقایق امروز و حال مان نگاه کنیم ، ما در تبعید و هموطنانمان در داخل زندگی رو با روزمرگی سپری کردیم، مگه نه؟
شکی نیست که همه فرهنگ ها ، درکنارنکات مثبت و افتخار آمیزشان ، زوایای تاریک و ضعیف هم دارند. اما آیا فکر نمیکنید که یک فرهنگ غنی و پویا فرهنگی است که توانایی سم زدایی مشکلات و نواقص و ضعف های اخلاقی و رفتاری خودش را باید بی تعصب داشته باشد؟
عجیبه که ما انسان ها از روی ترس هم شده سالی یک بار برای تن درمانی به سراغ پزشک میریم ، اما برای روان درمانی و فرهنگ درمانی نه!!!
واقعأ چقدر در قبال ترمیم و سم زدایی فرهنگ مون احساس مسئولیت میکنیم ؟
کاش می تونستیم خودمون رو از پس نقاب یک عمر انکار ببینیم ، از پس این همه باید ونبایدها ، این همه قانون و تأیین و تکلیفی که برای مهار جسم و روح و تفکر ما دیگران برامون تصویب کردن و ما کورکورانه پذیرفتیم.
از پس این همه درهای بسته ، از پس حکم تکراری تاریخی، بیاییم ببینیم چه جوری میتونیم بجای قربانی عکس العمل ها بودن، خودمون دست بکار بشیم ؟
کاش میدونستیم که بد بختی و شکست فقط یک مرحله هستند و نه جزئی از سرنوشت من و تو...
همه میگن فرهنگ ما فرهنگ تملق و چاپلوسی و بت ساختن هاست ، چرا؟
همه میگن فرهنگ ما فرهنگ نا آگاهی از تاریخ تمدنی ِ که بهش می بالیم، چرا؟
همه میگن فرهنگ ما فرهنگ غرور و دروغ و تقلب و دورویی و منیت و خودپسندی و خود بزرگ بینی، چرا؟
همه میگن همیشه حسادت قطب نمای ما و خود محوری عصای دستمونه، چرا؟
آیا اگر تا امروز تکرار و انکار ما رو بر باد داده، نباید برای نه فقط ساختن بلکه نجات فرداهامون از اشتباهات تاریخیمون بیاموزیم؟
چرا همیشه از بودن گله مندیم و همیشه اندیشه فرار در سر داریم؟ فرار از خونه، فرار از مدرسه ، فرار از دیار، اما هر چه بدویم از خودمون که نمیتونیم فرار کنیم ؟ همه که نمی تونن فرار کنند، زندگی که نمیشه همیشه فرار باشه ؟
پس باید ماند، مگه نه؟
همیشه که نمیشه خودمون رو قربانی شرایط بدونیم ، همیشه که نمیشه صورت مسئله رو پاک کرد، همیشه که نمیشه در تکرار مکررات غرق شد، همیشه که نمیشه مرداب بود ، زمان زمانه جاری شدنه ، مگه نه؟
کارمون شده قضاوت در باره خوبی وبدی دیگران، یک بار هم بیاییم خوبی و بدی های خودمون رو زیره ذره بین ببریم، یک بار هم بیاییم با شهامت روبروی آینه بشینیم و چهره مون رو از داخل تماشا کنیم و خودمون رو بدون سانسور کالبد شکافی کنیم.
هیچکس به اندازه خود ما ، ما رو به بیراهه نبرده، مگه نه؟
چرا ما همیشه حقیقت رو گم میکنیم؟
یک بار هم بیاییم انکار رو گم کنیم، یک بار هم بیاییم نا آگاهی رو گم کنیم، یک بار هم بیاییم بی تفاوتی رو گم کنیم، یک بار هم بیاییم ترس و توهم رو گم کنیم، یک بار هم بیاییم عیب هامون رو گم کنیم ، یک بار هم بیاییم منیت ها رو گم کنیم...
یک بار هم بیاییم از داستان ها و حدیث ها و قصه ها بگذریم و این نادیده شدن و نادیده بودن و گمراهی تاریخی مون رو رها کنیم و حقیقت ما بودن رو خودمون کشف کنیم.
یک بار هم بیاییم قبول کنیم که از ماست که با حضور من، حضور تو ، حضور اندیشه هامون، حضور توانایی هامون، امروز درهر جا و در هر طبقه ای از جامعه، یاد بگیریم که همه جامعه شایسته ولایق عشق، آرامش، آسایش و آزادیه، و بیاییم یاد بگیریم که ارزنده ترین بخش بودن نه فقط مهم بودنه ، بلکه مفید بودن ماست، برای بقای امروز و فردامون ، برای جامعه مون و برای نسل آینده...
مگه نه؟
خوشحال میشم در این رابطه دید گاه شما عزیزان و راهکارهای پیشنهادیتون رو بدونم.


نظرها (112)






یکشنبه ۲۲ مرداد ۹۱


آذربایجان سنین باشین ساغ اولسون



نترس از این سیاهی، تو شبتابی ، مگه نه؟
نترس از مرگ دریا، خود آبی، مگه نه؟
باری دیگر زلزله در سرزمین ما فاجعه‌ساز شد، در آستانه حادثه ای دلخراش در شمال غرب کشورمان، تنی چند ازهموطنان غیور و آزاده آذری ما دیده بر جهان بستند و بسیاری دیگر هم آسیب دیده و سوگوار، و همه ما اندوهگین و زخمدار. این مصیبت را به ملت ایران، بویژه هموطنان آسیب دیده و صبور آذریم در اهر، ورزقان و هریس، تسلیت گفته، برای بازماندگان این عزیزان آروزی صبر، شکیبایی و سلامت میکنم و پایداری را برای تمامی هموطنانم آرزو میکنم


نظرها (57)






جمعه ۴ فروردین ۹۱


نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست...





عید نزدیک است، آیا کسی را میشناسید که خوشبختی رفو کند؟
حقیقتی است که اگرجلوی اشتباهات را نگیریم ، اشتباهات جلوی ما را خواهند گرفت...
وقتی عشق را جایگزین نفرت کردیم
وقتی ایمان را جایگزین نا امیدی کردیم
وقتی یقین را جایگزین شک کردیم
وقتی نور را جایگزین سیاهی کردیم
وقتی یکرنگی را جایگزین نفاق کردیم
وقتی اگرها را با باید ها عوض کردیم
وقتی آگاهی جای انکار و دروغ را گرفت
وقتی تجاوز و کشتار جوانان ما خاتمه یافت
وقتی پیشگیری را جایگزین مبارزه کردیم
وقتی آموزش را جایگزین خرافات و درس ناپذیری کردیم
وقتی قبل از نقد از جامعه خود را زیر سوال بردیم
وقتی قبل از بازسازی ایران اول به بازسازی خود پرداختیم
وقتی از رخوت اجتماعی به وحدت و اتحاد ملی رسیدیم،
فقط و فقط آن زمان است که براستی آزاده خواهیم زیست، بخاطر بسپاریم که زندگی اسم نیست فعل است، زندگی عشق نیست عاشق شدن است، زندگی ترانه نیست ترانه خواندن است، زندگی رقص نیست رقصیدن است، زندگی داشتن و خواستن نیست، بودن و ساختن است.
در آستانه نوروز ، پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت، چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمین ای دوست ، بنگریم و بیاموزیم که چگونه میتوانیم با زمین ما نیز پوست بیاندازیم و جوانه بزنیم.
این حضور ماست که کلام تا سکوت، از دردمند تا توانمند، از پیر تا جوان، هویت ملی و آینده ملت ما و این کهن دیار را نقش میزند.
بین فاصله دو دست مرزی است به نام من و تو ، ای عزیز، تو بگو این گم کرده خویش را چگونه پیدا کنیم ؟


نظرها (78)






یکشنبه ۳۰ بهمن ۹۰


یکی بود، یکی نبود...




یکی بود، یکی نبود
زیر گنبد کبود، لخت و عور تنگ غروب
یه ملت نشسته بود...
چرا باید همیشه یکی باشه و یکی نباشه ؟ چرا باید همیشه نشست ؟ چرا هرگز کلاغه به خونش نمیرسه ؟
همه به من میگن چرا سکوت ؟
دوست دارم در جواب سوالی را مطرح کنم که: " اگر نباید سکوت کرد چرا همه سکوت کردند؟ "
نگاهی به پشت سر کردم، رد پای فریاد 40 ساله ام روبرویم نشسته بود ، صدای این فریاد ها را شاید بهتر در سکوت میتوان شنید، اما سکوت را جواب نمیدانم ، سکوت برایم به معنی مراقبه ، به معنی بازنگری به درون خود، درون من، درون تو و درون مایی که درد میکشیم اما ناظریم ، می سوزیم اما تماشاچی ایم ، بیماریم اما نشسته ایم ، مرگ را لمس میکنیم اما منتظریم...
از شعار به شعور رسیدن کمی سکوت میخواهد
از عکس العمل به عمل رسیدن کمی سکوت میخواهد
از شکست ها به موفقیت ها رسیدن کمی سکوت میخواهد
سکوت تا صدای هوشیار آن زندانی در درون ذهن دربند خود را بشنویم که تکرار اشتباهات تدارک خاموش تکرار آنهاست.
آیا فکر نمی کنید که تکرار دیگر بس است، تاریخ تکرار دیگر بس است، تکرار این تاریخ دیگر بس است؟
باید جهان را تازه دید
رفت و به فرداها رسید
برای یک آغاز نو
نباید انتظار کشید...


نظرها (58)






دوشنبه ۵ دی ۹۰


با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟



با اینکه 16 آذر نقطه عطفی در جنبش دانشجویی در سرزمین ماست، اما امروز روی سخنم فقط با شما یاران دبستانی مان نیست چون معتقدم همه ما در سراسر این زمین خاکی می بایست هر روز را روز دانش جویی بدانیم، نه تنها برای حمایت از جنبش دلیر دانشجویانمان ، بلکه به این خاطر که آگاهی را کلید آزادی و رهایی مان میدانم.
امیدوارم فرهنگ دانش جویی جایگزین فرهنگ درس ناپذیری ما ، فرهنگ انکار، فرهنگ دیکتاتوری، فرهنگ تظاهر، فرهنگ حقیقت گریزی، فرهنگ قدرت طلبی، فرهنگ روزمرگی، فرهنگ ظلم ، فرهنگ توهم، فرهنگ بی تفاوتی، فرهنگ خرافات و فرهنگ نا امیدی شود.
شاید بهترین حمایتی که میتوان از دانشجویان مان کرد دانش آموختن وآگاه شدن ما باشد، شاید برای رویش جوانه ها نیاز ما اول یک انقلاب فرهنگی باشد، یک عصیان علیه خود، یک آزادی از زندان ذهنی خود ، شما چی فکر میکنید؟
امروز در وطن ما صحبت از تحصیل دانشجو نیست ، صحبت از تحریم دانشجوست. دانشجو همه جا با تخته سیاه روبروست ، در وطن ما با تیر دار و جوخه اعدام ، همه جای دنیا دانشجو برای آینده اش تلاش میکند ، ولی در وطن ما برای کشته نشدن.
زمانی دانشجو کتاباشو پشت اش حمل میکرد ، اما حالا جنازه (تابوت) همکلاسیشو.
چرا باید مهر سکوت بر لب زد تا دری برای تحصیل به رویت باز کنند ؟... چرا ؟
پشت سر، پشت سر جهنمه.... روبرو، روبرو قتلگاه آدمه ؟؟؟؟!!!!
اما من صدای پای دانشجویان مان را میشونم...
به امید روزی که دانشجویان ما به جای محدودیت ها و ممنوعیت ها، با فرصت ها دست و پنجه نرم کنند .
به امید روزی که به جای سلول های زندان ، نیمکت های کلاس درس میزبان دانشجویان ما باشند.
به امید اینکه برای تحقق هدف ، دانشجویان ما هدف قرار نگیرند.
به امید اینکه نبض دانشجویان ما در خیابان های ایران بزند، نه در سلول های انفرادی . به امید روزی که دانشجویان حامل اصلاح جامعه باشند، نه قربانیان اسلحه ها .
به امید روزی که آرزو نکنیم جای ظالم و مظلوم عوض شود ، تلاش کنیم ظلم ریشه کن گردد .
و به امید روزی که ما از مردمی نظاره گر، به ملتی مبارزه گر تبدیل بشیم، و از عکس العمل به عمل برسیم و با دانشجویان ( حق جویان ) همصدا شویم.
یاد تمام دانشجویانی که جانشان را در راه آزادی هدیه کردند را گرامی بداریم، حامی همیشه حاضر مجید توکلی ها، فرشته شیرازی ها، ضیا نبوی ها و آریا نژاد ها، و همه عزیزانی که در راه مبارزه برای آزادی و حق خستگی ناپذیریند باشیم ، بیاییم با آنها نه فقط همصدا بلکه همسنگر و همغصه و همدل و همگام باشیم.
در این خواب بد بد من و تو خوب خوبیم
من و تو شرق و غربیم شمالیم و جنوبیم
نترس از این سیاهی تو شبتابی، مگه نه؟
نترس از مرگ دریا خود آبی مگه نه؟


نظرها (42)






شنبه ۱۶ مهر ۹۰


سرفراز یاور ایران من...



<<دانلود>>

سرفراز یاور ایران من...

نمکزار شدن بزرگترین دریاچه نمک در دنیا، دریاچه ارومیه، فاجعه ای ملی و بحرانی نه تنها منطقه ای بلکه چالشی است جهانی. افسوس که امروز در کنار نابودی دریاچه ارومیه، کشاورزان اصفهانی در اثر خشکیدن زاینده رود خانه خراب شده اند و زحمتکشان خوزستانی از شوری آب شرب به تنگ آمده اند و هموطنان جنوب شهر تهران بیشترین سهم از آلودگی آب تهران نصیبشان شده ، و معتقدم همهء ما در این درد ها به نوعی مشترکیم و این زخم ها متعلق به فرد فرد ما هستند.
چگونه میتوان فاجعه دریاچه ارومیه و مبارزات بحق هموطنان دلیر آذری را آینه ای کرد تا فرد فرد ما نه فقط زخم های محیط زیستی خود را، بلکه همه آسیب های اجتماعی حاکم بر سرزمین مان را در آن ببینیم؟

اگر مسئولین این فاجعه مشخص اند، اگر مبارزه برای حق حیات محیط زیست سرزمین مان را جدا از مبارزه همگانی با ظلم، شکنجه، اعدام، سرکوب، خفقان و بی عدالتی در تمام سطوح جامعه نمیدانیم ، مسئولیت مبارزه با این فاجعه ها برشانه های کیست؟ چگونه میتوانیم حامی همیشه حاضر حقوق یکدیگر باشیم؟


نظرها (108)